"

March 20, 2010

روزمرگی


هميشه دلم مي​خواست با اون باشم! يعني بين اون همه، هر وقت اين يکي رو مي​ديدم دلم هُرررررري مي​ريخت. ولي اصلا اون راه نمي​داد! هيچ رقمه! تا اينکه اون پسره اومد و دمش گرم! اول منو نشون داد، بعدش هم اونو. اون آقاهه هم ماها رو داد دست پسره. پسره ما رو برد خونه و انداخت توي يه تنگ حالا اون مجبوره تا آخر عمرش با من باشه.
ولي منم ديگه برام عادي شده. دیگه همش دلم هرُرررررررررري نمي​ريزه، وقتي مي​بينمش.

1 comment:

  1. agaye alef23/4/10 5:38 AM

    امان از دلریخته ها

    ReplyDelete