"

August 18, 2011

حافظۀ هیجانی


اِ ... اِ .... اِ.... این زنِ چقدر قیافش آشناست... من کجا اینو دیدم؟!.... وااااااااای! دارم دیوونه می‌شم.... این کی‌ بود؟.... خدااااا.... این زنِ کی بود؟!!!
.... م‌م‌م‌م‌م‌م‌مم‌م‌م‌م... اِ اِ... آره... خودشه!  این همون دختریه که من عاشقش شده‌بودم...  دو سال خواب و خوراک نداشتم واسه‌ش... بیست و سه کیلو لاغر شده بودم.... سه بار واسه‌ش خودکشی کردم... یه بارش سه هفته رفته بودم تویِ کُما... زنم رو با دو تا بچّه بخاطرش گذاشتم و رفتم... مادرم سرِ این قضیه دق کرد و مُرد... بابام تیمارستانی شد... آره آره... خودِ خودشه...

... عجیبه که اصلاً هیچ تغییری نکرده!

2 comments:

  1. خیلی زیبا بود عزیزم ...

    خیلی دوستش داشتم :)

    کلا ماانسانها یه روزی انقدر عاشقیم که بخاطر اون از همه جیزمون میگذریم و یه روز انقدر فارغیم که حتی به زحمت به یاد میاریمش ...

    ReplyDelete
  2. خوبِ ، خیلی‌ خوبِ

    ReplyDelete