(برایِ
(John Gray
(John Gray
![]() |
| Caroline Rabaliatti La Musica Marguerite Duras |
- ممنون! نشستن رویِ این صندلیهایِ ناراحت حسّی داره که هیچ جوری نمیشه بیانش کرد.
- ولّّّّّّی کسی از شما دعوت نکرد رویِ صندلیِ میزی که من نشستم بشینین...
- گفتم که. نمیشه اصلاً حسّش رو بیان کرد و اینم جزئی از اون حسّه.
- شما همیشه انقدر زود صمیمی میشین؟
- نه همیشه انقدر! ... در واقع بستگی به ...
- بستگی به طرفِ مقابل داره؟
- نه ... بستگی به این داره که صندلیِ خالیِ دیگهای جائی باشه یا نه... تو همیشه تنها میآی تئاتر؟
- آره... به نظر من تئاتر رو باید تنها اومد...
- آره گرفتن دستِ یه نفر وسطِ دیدن یه نمایش تمرکز من رو هم بههم میزنه... تو چیزی میخوری سفارش بدم؟
- من سفارشم رو قبلاً دادم.
- منم که نمیرسم چیزی سفارش بدم... تریایِ اینجا برای یه چائی اندازۀ یه استیک طول میده...
- شما نمایشِ سالنِ سایه رو میرین یا چهارسو؟
- چهارسو. سایه رو هفتۀ پیش دیدم...
- خوب بود؟
- تو خوشت میآد!
- شما از کجا میدونین من خوشم میآد؟
- از مدلِ نگات. میدونی من مـــــــــــــــدّتهاست که چشمی به این زیبائی ندیدم...
- از هفتۀ پیش تا حالا؟
- نه... یه کم بیشتر. چشمهایِ تو منو یادِ «لورانا سیمبی» میندازه.
- کی هست؟
- یه شاعر گمنام که تویِ فیلادلفیا زندگی میکنه و من تاحالا ندیدمش... ولی بسیار زنِ زیبائیه. حتی بویِ عطرت هم شبیهِ بویِ اونه.
- شعرهاش کجا چاپ میشه؟
- تویِ دفترچۀ جیبیش...
- و زیباست...
- درست مثلِ تو.
- من شعرهاش رو گفتم.
- منم!
- من شعرهاش رو گفتم.
- منم!
- شما آدمِ...
- میتونی به من «تو» بگی...
- تو مردِ جذّابی هستی...
- تو هم خیلی بیمنطق زیبائی... کسی که تمام این سالها شبیهش رو ندیدم...
- مرسی. شما... تو لطف داری...
- خب! ظاهراً نمایشِ من داره شروع میشه. مرسی برای اینکه دعوت کردی کنارت بشینم. در ضمن، تو نمایشِ تو، بازیِ شخصیتِ «میشل» رو تویِ صحنۀ آخر نمایش، اونجائی که میآد دمِ در هتل تا «آن ماری» رو بدرقه کنه، خیلی دوست دارم. اگه ردیفِ جلو باشی این بازی رو بهتر میبینی. اگه هم نباشی به تُنِ صداش خوب دقت کنی متوجّه میشی چی میگم. از آشنائیت خیلی خوشحال شدم و باهات موافقم باید تئاتر رو تنها دید.
- ...
- خدافظ.
- ... خدافظ!
