Love is a non-contagious disease which you can never
infect the others with it. Even a single person; your own partner.
Thursday، February 23، 2012
Sunday، February 19، 2012
دوازده و چهل و پنچ دقیقه
ساعت دوازده و نیمِ رسید ایستگاه راهآهنِ مرکزیِ فرانکفورت. زودترین بلیت قطار رو برایِ پراگ خرید. واردِ استارباکسِ کنارِ ایستگاه شد. کولهپشتیِ سنگینش رو کنار یه میز خالی گذاشت و یه اِمریکانویِ بزرگ سفارش داد. از دخترکِ پشتِ پیشخون که چشمهایِ آبیِ درشتی داشت، پرسید:
- تو اینجا زندگی میکنی؟
دخترک نگاهی بهش کرد و جواب داد:
- من اهلِ شرقم. زاکسن اونورا. لبِ مرز. ولی چند سالیه اینجا زندگی میکنم. چطور؟
- قطارم به پراگ ساعتِ 5 عصر میره. ممکنه دیگه هرگز تویِ عمرم فرانکفورت نیام. اگه لازم باشه و بشه که تویِ این چند ساعت یه جاش رو ببینم، کجا رو پیشنهاد میکنی؟
- کارِ سختیه...
دوباره و این بار عمیقتر به پسر نگاه کرد. لیوانِ قهوۀ یه مشتری رو بهش داد و گفت:
- من کارم ساعتِ یک تموم میشه. میتونم باهات بیام و یه جایِ خوب رو نشونت بدم. البته اگه دوست داشته باشی...
* * *
بهغیر از یه بار، چند سال بعد، که باهم رفتن درسدن، تا بابایِ پیرِ دختر رو ببینن، دیگه هرگز از فرانکفورت تا آخرِ عمرش خارج نشد.
![]() |
| عکس از من نیست |
Friday، February 17، 2012
خُلپلانِ 3- طاهره جوابِ منو بده!
خلپلانِ 3
زیرِ درختانِ زیتون (1372)
عبّاس کیارستمی
عبّاس کیارستمی
بهترین پلانِ تاریخِ سینمایِ ایران؛ از نظرِ من.
Thursday، February 16، 2012
قانونِ صد بیست و دوّم پاشا
به عنوان یه مرد، تا جائی که میتونین «اسم»ِ زنهائی رو که باهاشونین صدا نکنین. میتونین از عباراتی مثلِ «شوپول»، «گوبولی بوبول»، «هندونۀ ترش»، «آلوچه» و «جیگر» استفاده کنین. تویِ مراسمِ خاص، مثلِ تولّدشون، اون هم هر پنج، شیش سال یه بار میتونین فقط یک دفعه این کار رو بکنین، نه بیشتر.
این کار کلّی مزیّت داره:
- زنها دوست دارن اونها رو به اسم صدا کنین. از اونجائی که قانونِ دیگۀ پاشا میگه کاری که زنها دوست دارن رو با خساستِ هرچه بیشتر انجام بده، پس این کار رو نکنین. (به توضیحاتِ شاعران گرامی در مورد دو عبارتِ «چشمه» و «تشنه» رجوع کنید.)
- کسانی که با مشکلِ تعدّد زوجین مواجه هستن، با مخاطب قراردادن طرفشون، با عبارتی بهغیر از اسم ِکوچیک هیچ وقت این خطر دور و برشون نمیگرده که اشتباهی یکی رو به اسمِ یکی دیگه صدا کنن. مثلاً اگه به پارتنرِ اون لحظهتون بگین «سیبزمینی سرخ کردۀ من» اون نهتنها متوجّه نمیشه که همین رو به دیشبی هم گفتین، بلکه کلّی هم کِیف میکنه!
- از لحاظ شرعی درست نیست یه خانوم رو به اسم کوچیک صدا کنین.
- در لحظاتِ حساس که یه چیزی میخواین، بعد از قرنها راحت با صدا کردن اسمِ کوچیکشون میتونین به راحتی رامشون کنین و اون چیز رو بگیرین.
- کار کلیشهای نمیکنین! چیه همه طرف رو یه چیز صدا کنن؟! سعی کنین متفاوت عمل کنین!
و ...
Wednesday، February 15، 2012
سینِرژیسم
ویکیپدیا میگه:
«همافزایی یا سینرژی معمولاً اینگونه تعریف میشود: زمانی که دو یا چند عنصر، جریان یا عامل با هم همیاری و برهمکنش (تعامل) داشته باشند معمولاً اثری بوجود میآید. اگر این اثر از مجموع اثرهایی که هر کدام از آن عناصر جداگانه میتوانستند بوجود آورند بیشتر شود در اینصورت پدیده همافزایی رخ داده است. از قدیم گفتهاند «همکاری نتیجۀ بهتری میدهد». آن نتیجه بهتر همین همافزایی است. مقدار همافزاییرا میتوان با محاسبه برآیند کار گروهی و از سوی دیگر محاسبه مجموع نتیجه کار تک تک افراد در حالت کار جدا و تکی و سپس کسر کردن نتیجه محاسبه اول از دوم بدست آورد. سینرژی یا همافزایی را میتوان در طبیعت مشاهده کرد حرکات دسته جمعی و V شکل غازهایِ وحشی نمونۀ بارزی از سینرژی است یا مسابقات دوچرخهسواریِ تیمی که دوچرخه سواران هر تیم پشت سر هم در یک خط راست حرکت میکنند و مداوم جای نفر اوّل تعویض میشود تا شکافتن هوا در کلّ گروه انجام شود و بازده یا راندمان کل تیم بالا رود.»
من به حسِّ حاصل از سینرژیها یا کامبینیشنها خیلی اعتقاد دارم. مثلِ ترکیبِ (بو + مو)، (نبض + سکس)، (مستیِ شراب + نوازش)، (عشق + لوکیشن)، (الکل + قرصخوابآور)، (فیلم + پارتنری که باهاش فیلم رو میبینین) و ...
یکی از بهترین سینرژیهایِ تویِ دنیا که مثلِ سینرژیسمِ داروئی رویِ آدم اثر میذاره، سینرژیِ کتاب + موزیکه.
اگه بتونین موزیکی رو پیدا کنین که به حال و هوایِ کتابی که دارین میخونین، بعد از سالهایِ سال هم با هر کدوم میرین تویِ فضایِ اونکی. ولی پیدا کردن این سینرژی خیلی سخته و در بیشتر موارد شانسیه. در مواردی با پیداکردن اتمسفرِ کتاب میتونین موزیکش رو انتخاب کنین. مثلاً در موردِ خودم، همۀ «کلْیدر» رو با «شب، سکوت، کویر»ِ «شجریان» خوندم. در واقع با خوندن فصلهایِ اوّلِ کتاب متوّجه شدم که موزیکمتنِ کلْیدر، این آلبومه.
الان که دارم «خداحافظ گَری کوپر» (ولگردِ اسکیباز)ِ «رُمَن گَری» رو میخونم خیلی خیلی تصادفی آلبومِ Quietude - Mountain Breeze ِ کارِ Giovanni Marradi باهاش سینرژی شد و داره حسابی حسِّ خوبی میده. حسّی از جنس حسِّ «لنی»ِ کتاب وقتی که بالایِ ارتفاعِ دوهزار متره! با این آلبوم میشه دقیقاً جغرافیایِ کتاب و حتّی مفهوم این جمله رو راحت فهمید:
«... کوهستانِ سفیدپوش یه سیرِنِ درست و حسابیه... آدم رو بهطرفِ خودش میکشه و پیامش پر از وعدههایِ شیرینه: قلههایِ بلند، آسمانِ پاک. غافل که بشی، یادِ خدا میافتی! بلندپروزایه دیگه...»
این بشرِ خوشبو و خوشساز رو از دست ندین! این ویدیویِ فوقالعاده که توش خودِ خودِ صدایِ بهشت رو میشنوین رو حتماً ببینین:
Just For You by Giovanni Marradi
Thursday، February 09، 2012
Tuesday، February 07، 2012
مثلِ یه عکسِ تازهظاهر شده در تاریکخونه
هوسِ سیگار کردم... ولی نمیخوام بیدار شی. مثلِ هر شب پشتت به منه. بازوهامون تو هم گره خوردن و با هر نفست موهات گردنم رو غلغلک میده. نمیخوام بیدار شی.
هوسِ سیگار کردم... نفسِت عمیقه... دیگه بعد از این همه سال میفهمم وقتی نفست اینجوری عمیق میشه یعنی که خوابِ خوابی... دستم خسته شده. سِر شده. سنگینه... خواب رفته... دیگه نمیتونم حسّش کنم...
هوسِ سیگار کردم... امشب خیلی خوب بودی با من... بعد از مدّتها... و این کار رو برام سختتر میکنه...
هوسِ سیگار کردم... آروم آروم دستم رو از تو تنت میکشم بیرون. از میزِ کنار تخت، کورمال کورمال دنبالِ پاکتِ سیگار میگردم. بالاخره پیداش میشه.
سیگار رو روشن میکنم. گُلِ آتیشش پشتِ لختت رو روشن میکنه. مثلِ یه عکسِ قرمزِ خیسِ تازهظاهر شده در تاریکخونه. امشب خیلی خوب بودی... مثلِ اوّلا... ولی دیگه تموم شد... شبِ آخره... فردا بالاخره بهت میگم...
ازت خسته شدم... یکنواخت شدی برام... مدتیه که دیگه اون زنی که میخوام نیستی... باید تموم شه... تموم میشه... شبِ آخر بود... سیگارم هم تموم میشه. شونههات دوباره همرنگِ موهات میشن... تاریک... فردا که بیدار بشی بهت میگم که دیگه دوسِت ندارم... ولی امشب خیلی خوب بودی و این کارِ فردا صبح رو سخت میکنه.

* * *
صبح بیدار میشم. تو تویِ جات نیستی. بهجایِ تنت، یه گودیه و یه کاغذ. بازش میکنم... خطِّ تو میگه:
«با خودم فکر میکردم که چجوری بهت بگم. اصلاً بگم یا نه. دیشب وقتی که داشتی سیگار میکشیدی اومدم بگم، بازم نشد. حتّی قبلش که هِی میخواستی از جات بلند شی و نمیشدی، خواستم رومو کنم طرفت و بهت بگم ولی باز نشد. هیچوقت نمیشه گفت که دقیقاً کجا به انتهاش میرسیم. خیلی مهّم هم نیست. چند ماهیه که یکی دیگه رو دوست دارم. بیشتر از تو. خداحافظ.»
...کاغذ رو دقیقاً همونجوری که اوّل بود، تا میکنم و میذارم روی تخت، جایِ بدنِ تو. فکر میکنم دوسِت دارم... هوسِ سیگار کردم...
Monday، February 06، 2012
باکارا
- نیکُلای بلد است... و حالا، میدانی، کمکم دارد از بیانصافی مردم حیرتم میگیرد: چرا جوابِ عشق را با عشق نمیدهند؟! چرا باید راستی را بانارُستی جووووا...
وای! باز تُپق زدم! این بارِ سوّمیه که امشب دارم تُپق میزنم. چِمه؟! از وقتی دیدمش قلبم داره میآد تو دهنم. اصلاً چرا به جمعیت نگاه کردم؟! مگه «مهتاب نصیرپور» همیشه نمیگفت سعی کنین بهعنوانِ بازیگر چیزائی رو ببینین که همه نمیبینین و چیزائی رو نبینین که همه میبینن؟ چرا دیدمش؟! نه! نه! من ندیدمش! خودش دیده شد! اون وقتی که نیست من همه جا اونو میبینم، حالا که هست مگه ممکنه نبینمش؟!
... اصلاً تمرکز ندارم. دیالوگها اصلاً یادم نمیآد. بعد از این همه مدّت، باید بیاد ردیفِ اوّل بشینه و اینجوری تمرکزم رو بهم بزنه. اون هم تویِ خرتوخری و شلوغی امشب... شبِ آخر... همیشه دیوونه بوده. همیشه همینجوری خرکی سورپریز میکرده... اَه! نمیدونم باید از دیدنش خوشحال باشم یا ناراحت. با اون دسته گلی واسهم گرفته. رُز! بعد از این همه مدّت...
باید به خودم مسلّط بشم... تمرینِ تنفّس میکنم تویِ فاصله دیالوگهایِ لِوْوُف. به دیافراگمم فکر میکنم... باید تمرکز کنم... تمرینِ ریلَکسیشن... تمرین رنگی کردنِ عضلات از پائین به بالا... حرفهایِ کلاسِ «پیام دهکردی» و «حبیب رضائی» رو مرور میکنم... حال نوبتمه:
«جائی که او آنجاست... میروم... ممکن است دستور بدهی اسبها را حاضر کنند؟»
این دیالوگم رو هم میگم و فرار میکنم پشتِ صحنه.... آخیش! لِوْوُف هم جملۀ آخرش رو میگه. پردۀ اوّل تموم میشه. حالا فرصت دارم به خودم بیام... اگه این ضربانِ قلبِ لعنتی بذاره. هِه! مسخرهست! من دارم نقشِ آنا پترونا رو بازی میکنم! یکی الان باید بیاد نقشِ خودِ منو بازی کنه!
هر جوری شده میرم از پشتِ صحنه، از لایِ پرده، نگاش میکنم... جذّابتر شده...
تهریش بهش میآد... اون موقع هِی بهش میگفتم تهریش بذارها، نمیذاشت... الان واسه من گذاشته که باز سورپریز کنه... دیوونه ... دستش یه دسته گلِ رُزِ باکاراست. همیشه همین نوع گل رو برام میآره... مثلِ اولّین روزِ تمرینِ همین نمایش که اومد دنبالم... اون موقع هم باکارا آورده بود... همیشه هم همینجوری ساده درستش میکنه... بذار ببینم چندتاست... یک، دو، سه، چهار، پنج، شیش، هفت، هشت!... زوج؟! نه، مطئمناً دارم اشتباه میکنم. این آکسِسوآرهایِ صحنه نمیذارن درست ببینم. اون به این چیزها حساسه خیلی... مطمئناً حواسش هست که گافِ اینجوری نده. ولی من این گل رو دوست ندارم... همیشه بد میآورده برام. امیدوارم اینبار همهچی خوب شه... این بار میدونم باید چیکار کنم... خیلی تقصیرِ من بود... خیلی...
* * *
«تو همیشه بهطور مفتضحانهای فریبم دادی، نه فقط مرا... تو کاسه کوسه... کوزۀ تمامِ اعمالِ زشتت را سرِ بورکین شکستی، ولی الان من میدانم مقصر کیست...»
پردۀ سوّم هم تموم شد... به زور! باز با کلّی تُپُقِ من! همه هاج و واج نگام میکنن! خوب شد آخرِ این پرده میمیرم و لازم نیست دیگه بیام رو سِن. خدارو شکر جایِ بازیگرِ ساشا نیستم! چه خوب شد کارگردان منو برایِ اون نقش انتخاب نکرد! اوّلش ناراحت شدم و بهش حسودیم میشد، ولی الان خیلی خوشحالم که اون نشدم!
* * *
پرده میره بالا... همۀ بازیگرها دستبهدستِ هم میریم جلوی صحنه... تعظیم میکنیم به جمعیت... از جاش بلند میشه... به طرفم میآد... نفسم در نمیآد دیگه... چقدر جذّاب شده... دیگه داره میرسه. یه قدم میرم جلو که دستم رو دراز کنم و گل رو ازش بگیرم. از من رد میشه. چشمهاش لبخندی میزنه و دستۀ باکارا رو میده به بازیگر نقشِ ساشا...
Friday، February 03، 2012
آدیداسهایِ کهنۀ سباستین
- لااقل پنجرۀ اتاقتو باز کن که این بویِ گند از اتاقت بره بیرون. دوباره بالا آوردی؟
- اصلاً حوصلۀ نصیحت ندارم امروز بِنی.
- بازم عرقِ نیشکر؟ اون هم شبِ قبلِ مسابقه؟
- بِن! گفتم امروز نه!
- بلند شو برو یه دوش بگیر. لامصّب، یه ساعت دیگه مسابقه داری مثلاً!
- من مسابقه نمیدم!
- اِ !؟ مسابقه نمیدی؟ عالیه! عالی! یه کثافتِ واقعی داری میشی. پردۀ آخر این کثافت شدن هم همینه که مسابقه ندی. که اون شِلمَنِ هافهافویِ عوضی، اوّل بشه. از تو ببره. از سباستینِ افسانهای! همه از فردا به هم میگن: «میدونی چی شده؟! قهرمانِ همیشگیِ ناحیۀ نیوهمشایر ترسید در برابر شِلمنِ هفتاد و خوردهای ساله مسابقه بده.»
- بنی! داری حالمو بهم میزنی.
- تو مدّتهاست حالم رو بهم زدی. مدّتها! داره میشه دو سال! بسه دیگه! پاشو! برگرد به زندگیت. تا کِی؟ لااقل خودتو بکش.
- جرأتشو داشتم اینکارو میکردم.
بنی کفشهایِ نویِ سباستین رو از روی میز بر میداره و پرتاب میکنه طرفش. خودش اونا رو واسهش هفتۀ پیش خریده بود. سباستین ولی هنوز اونا رو نپوشیده بود. صبر کرده بود تا روزِ مسابقه. حتّی توی یه هفتهای که گذشته بود و به اصرار بنی میرفت تمرین، با کفشهایِ قدیمیش میدوئید.
- بلند شو سِب. خودتم میدونی راحت میتونی برنده شی. فقط کافیه یک هزارم خودت باشی. ببین خره، پرنس هم با نامزدِ جدیدش تویِ جمعیت هستن. واسهت خیلی خوب میشه. بلند شو دیگه. جونِ من... بلند شو یه دوش بگیر...
- شارلوت هم هست؟
بنی، مأیوسانه آهی میکشه و سباستین رو نگاه میکنه و در جوابش چند ثانیه بعد میگه:
- شوهرش عاشقِ مسابقۀ دوئه. حتماً با هم میآن.
سباستین کمی تو خودش میره. بعد از چند دقیقه خطاب به بنی میگه:
- بِن. من یه کاری میخوام بکنم که شاید ناراحت شی!
- فقط نگو نمیخوای شرکت کنی، هر کاری خواستی بکن.
- نه من شرکت میکنم. فقط نمیتونم کفشهائی که تو برام خریدی رو بپوشم.
- باشه! مهّم نیست. هر چی میخوای بپوش.
- میخوام اون آدیداسهائی رو که شارلوت برایِ تولّدم خریده بود رو بپوشم.
- اونا که پاره پوره شدن!
- اشکال نداره. با اونا راحتم.
- باشه. همونا رو بپوش. اتفاقاً منم از این کفشهایِ جدید خوشم نمیآد.
سباستین از تویِ گنجۀ قدیمی کفشهای آدیداسِ سیاهِ کهنه رو برمیداره و پاش میکنه.
- من آمادهام.
برقِ خوشحالی تویِ چشمهایِ بنی میشینه.
- دیوونهای به خدا! دیوونه!
* * *
جمعیت زیادی اومده بود. در واقع سوزن مینداختی پائین نمیاومد. پرنس
و نامزدش، دقیقاً روبروی خطِ شروع با تشریفاتِ خاصی قرار گرفته بودن. بعد هم مقامهای
مّهم به ترتیبِ اهمّیتشون کنار پرنس و آخر هم معمولیها.
- سِب، من همیشه مثلِ پسرم تورو دوست دارم. خارج از هر نتیجهای که امروز رقم بخوره.
- میدونم شِل، تو مردِ خوبِ بزرگی بودی همیشه برام. یه کاراکتر، نه یه تیپ.
- مرسی پسر، ولی این به این معنی نیست که من امروز نهایت تلاشم رو نمیکنم...
- میدونم. منم همینو میخوام.
* * *
چند لحظه بعد، دو
دونده پشتِ خطِّ شروع قرار میگیرند. داور آماده میشه که لحظۀ آغازِ مسابقه رو
اعلام کنه. از بین جمعیت بنی چشمکی به سباستین میزنه و شستهاش رو بهعلامتِ
پیروزی براش بالا میبره. داور سوت میزنه و مسابقه شروع میشه.
سباستین با تمام وجود میدوئه. تُندِ تُند. سریعتر از همیشهش! انقدر
میره و میره که وقتی برمیگرده شِلمن رو یه نقطه میبینه. به اطرافِ جاده نگاه
میکنه. تراکمِ تماشاچیها هم دیگه تک و توک میشه. وقتی میرسه به دوتایِ آخر،
سرِ جاش وای میسه. زن و مرد دست در دست، با تعّجب دوندهای که حرکت نمیکنه رو
نگاه میکنن. بعد از چند ثانیه شارلوت فریاد میزنه:
- برو سِب! بدو! الان میرسه. برو!
سباستین که مدّتها منتظرِ شنیدنِ این جمله بود، دوباره راه میافته... این بار تندتر... در
واقع نمیدوئه؛ فرار میکنه!
میره و میره... از پلِ نیوهمشایر رد میشه و آسیابِ کهنۀ وارفته رو هم رد میکنه. بعد از پیچِ بلوبری، پیست رو رها میکنه و وارد یه فرعی منتهی به جنگل میشه.
* * *
بِنی، از دور سباستین رو میبینه که لَم داده کنار مرداب و داره هویج با عرقِ نیشکر میخوره. صدایِ جیرجیرکها با عکسِ مهتاب رو مرداب، اتمسفرِ آرامبخشِ خاصّی رو ساخته. آروم میره کنارش میشینه. سباستین از گوشۀ چشمهاش بهش نگاه میکنه و میپرسه:
- شِلمن بُرد؟
بنی بیانرژی و آروم در جوابش زمزمه میکنه:
- نزدیک خطِّ پایان بود. واینسادم. اومدم اینجا. میدونستم اینجائی.
- خوب کردی. دوست داشتم یه بار دیگه ببینمت.
- داری میری؟
- باید برم. میخوام یه زندگیِ نو رو شروع کنم.
- خوب
میکنی سِب. خوب میکنی... میدونی... زندگی همیشه اون چیزِ خوبی که همه
میگن نبوده و نیست و نخواهد بود. سعادت! هِه! چه مزخرفی! تو فقط میتونی
اَدایِ داشتنش رو دربیاری. ولی خوشبختیِ واقعی تو زندگی واقعیت نداره. اینو
همۀ اونائی که بهش فکر میکنن رسیدن هم میدونن. چیزی به اسم خوشبختی وجود
نداره. پس اونی برندهست که سعی کنه هر چی بیشتر ادایِ خوشبخت بودن رو
دربیاره. سعی کن با رفتنت، شروع کنی ادا درآوردن... دلم برات تنگ میشه.
- منم همینطور رفیق.
سباستین بلند میشه. بنی هم. با هم دست میدن. بعد، سباستین آدیداسهایِ
کهنه رو از پاش در میآره و بندهاش رو بهم گره میزنه و دور سرش چند دوری تو هوا میچرخونه
و با آخرین زورش اونا رو پرت میکنه داخلِ مرداب. صدایِ شلپِ برخورد کفشها با آب
رویِ کج و معوج شدن عکسِ ماه، موسیقیِ خوبی میشه.
- به کسی نگو منو دیدی... کسی پرسید، بگو خبری ازش ندارم. بذار خودشون قصّه منو بسازن. گرچه قصّه مشخصه. سالها بعد همه واسه نوههاشون تعریف میکنن که: «یکی بود یکی نبود. یه خرگوشِ تنبل و تنپرور بود که تویِ مسابقه دو، از بس خوشگذرونی کرد از یه لاکپشتِ پیر شکست خورد...»... ولی شاید هم یکی این وسط پیدا شه که قصّه رو از یه زاویۀ دیگه تعریف کنه! خداحافظ بِن!
Saturday، January 28، 2012
خُلپلانِ 1- ...حالا میفهمی مادر که چقدر گول خوردی؟
خلپلانِ 1
هامون (1368)
داریوش مهرجوئی
داریوش مهرجوئی
اوّلین خُلپلان، پلانهائیِ از یه سکانسِ فیلمِ «هامون» هست که من خیلی
دوسشون دارم. انتخابش بهخاطرِ حسّ «حمید هامون» و فضائیه که توش قرار گرفته. تقابلِ
مردی که تویِ اوضاعِ داغونِ خودش غرقه و یه پیرزنِ آلزایمریِ تنها، که حتّی شاید
اونو نمیشناسه. «هامون» با نیشخند کینهتوزانهش وقتی حالِ پیرزن رو میبینه میگه:
«...حالا میفهمی مادر که چقدر گول خوردی؟». انگار که داره این همه سال نماز و
عبادت و «خداخدا» کردنهایِ پیرزن رو تو سرش میکوبونه... و بعد نگاهی به درون
خودش میندازه و ادامه میده: «تو هم مثِ منی! هیچی نداری...»
پیرزن هم که معلوم نیست مرد رو شناخته
یا نه، حالِ بچّهش رو میپرسه و از زندگیش میخواد بدونه... و بعد دیالوگهایِ
زیر:
-
بچّهت خوبه؟
-
آره.
-
زندگیت روبراهه؟
-
نه!
-
چرا؟
-
زنم ازم طلاق میخواد!
-
اذیتش کردی؟
-
نه. ازم بدش میآد!
-
تو چی؟
-
نه!
-
آیآیآیآیآی.... قلبت شیکسته... آخآخآخآخآخآخ...
-
مادر جون من دیگه باید برم.
-
نه... تنها موندی؟ غمخواری نداری...
و اون «آخ آخ» گفتهایِ پیرزن، که میره
تا مغزِ استخون هرکدوممون!
این سکانس خیلی شبیهِ یکی از قسمتهایِ یکی دیگه از آثارِ مهرجوئیه؛ «به خاطر
یه فیلم بلندِ لعنتی». کتاب رو دوست ندارم؛ چون نه داستان نهچندان قویای داره و
نه اینکه از لحاظِ ادبی بالاتر از یه کارِ نرماله. حتّی توش پره از غلطهایِ دستوری و نوشتاری.
و مهّمتر از همه خیلی خیلی پائینتر از مهرجوئی. ولی یه سکانسِ خوب تویِ کتاب هست
که شبیهِ همین سکانسِ «هامون»ه. و شاید ادامۀ این سکانس... شاید کاری رو که «هامون»
نمیکنه، «سلیم» میکنه...
«سلیم» مردِ داستان، دنبالِ زنش، «سلما» که هوائی شده و ناگهان غیب میشه، میره
شمال، خونۀ خالۀ «سلما». دیالوگهایِ گفته و نگفتۀ بین خاله و «سلیم» زیاده...
دیدار چند ساعتی طول میکشه و «مهرجوئی» صحنۀ خداحافظی این دیدار رو اینجوری تموم
میکنه:
«... بلند شدم و راه افتادم، از خاله نعمت یک لیوان آب گرفتم و یک اگزاسپامِ 10 بالا انداختم. و گفتم
که دیگر باید بروم. خاله نعمت حیرت کرد، این وقتِ شب؟ گفتم نه اونقدر دیر نیست،
تازه ساعت هشت و نیمه. گفت شام درست کردم. کتلت. گفتم نه. ممنونم. گفت آخه نمیشه
پس بذار برات ساندویچ درست میکنم ببری. گفتم باعثِ زحمت میشه، گفت اختیار دارید.
برا شما پختم. همینطوری که نمیشه گرسنه بری... انگار فهمیده بود میخواهم برم
صحنۀ نبرد. و احتیاج به غذای مقوی دارم، تا بتوانم سرپا بمانم و بجنگم. خاله نعمت،
دوسهتا کتلت را لایِ نان تافتون محلی پیچید، مقداری سبزیخوردن و پیازچه و اینا
هم گذاشت رویش و همه را بست و یک لقمۀ عظیم درست کرد گذاشت تویِ کیسه نایلون و داد
دستِ من. بیاختیار پریدم جلو. و او را بغل کردم و بوسیدم. از این همه تلاش و
مهربانی منقلب شده بودم. و نزدیکی او به سلما و دوری من از سلما، همه باعث شد که
قدری در آغوشِ خاله جون هقهق کنم و سپس با شرم و حیا خداحافظی کنم و بروم...»
خُلپلانها
تویِ این بخش قراره قسمتی از یه فیلم (که الزاماً ممکنه فیلمِ ستایششدهای در تاریخِ سینما هم نباشه) انتخاب شه و تویِ خُلواژهها گذاشته شه. این پلانها ممکنه یه پلان-سکانسِ طولانی باشه، یا خیلی کوتاه، یا از جهتِ مضمونی برام مهّم، یا از جهت ساختاری یا اجرا، و یا هردو.
نکتهای که خیلی برام مهّمه و دوست دارم انجام بشه، بحثهائیه که دوست دارم بچّههایِ خُلواژهها، چه اینجا زیر هر پُستِ خُلپلان، چه در فیکبوک، در مورد این انتخابها داشته باشن و حتّی احساسِ خودشون رو به این انتخابها بگن. اکثراً فیلمهائی انتخاب میشه که دیده شدند. پس مطمئناً شما هم دیدینشون و وقتی این پلانها رو دوباره میبینین، حسِّ الان و اولّین بارتون ممکنه یادتون بیاد. انتخاب، ادیت، آپلود و توضیحِ هر خُلپلان، کارِ سخت و وقتگیریه. دوست دارم همهتون لااقل با تقسیمِ احساستون نسبت به این بخش، همکاری کنین.
در ضمن پیشنهادهای شما هم مطمئناً روش فکر میشه. اگه پلانهائی خاصّ از یه فیلم مدِّ نظرتونه، بهم بگین. شاید پلانهایِ انتخابی شما هم تویِ این بخش بیاد.
در ضمن پیشنهادهای شما هم مطمئناً روش فکر میشه. اگه پلانهائی خاصّ از یه فیلم مدِّ نظرتونه، بهم بگین. شاید پلانهایِ انتخابی شما هم تویِ این بخش بیاد.
:)
جیگرِ همتون رو قُلُپ قُلُپ:
خُلباتلر
Thursday، January 26، 2012
حیفْگودرز
حیفگودرز از پشتِ کُپههایِ جمع شدۀ گندمها، زنش را دید که واردِ طویله شد.
این دفعۀ اوّل نبود که میدید کژال، با آن دامنِ چینچینِ رنگی، وارد آغُل میشود و چند لحظه بعد عقیل، پسرِ کوچک ملّایِ ده، به سراغش میرود. دیگر چند سالی بود که کژال بویِ پِهِنِ گاوهایِ ملّا را میداد.
لحظهای طویلۀ کاهگلیِ دور از روستا را نگاه کرد... زندگیِ این سالها را برایِ خود مرور کرد... دستافزارش را برداشت و به سمتِ کلاته حرکت کرد.
واردِ خانه شد. پسربچّه با چشمهائی از حدقه بیرون زده، ردِّ آمدنش را تعقیب کرد. چشمهائی که هیچ شبیهِ چشمهایِ عمیقِ خودش نبود. از پستویِ منزوی و کهنۀ گوشۀ اتاقک چیزی برداشت؛ شناسنامه.
خردینه را نگاه کرد. دو دل و با تردید، لحظهای خشک شد.
سپس به طرفش رفت، دستِ بچّه را گرفت و از خانه بیرون زد و گم شد.
دیگر کسی در آن روستا و دههایِ مجاور از حیفگودرز و بچّه چیزی نشنید.
Saturday، January 21، 2012
اگه واقعیت داره که هستی...
Biagio Antonacci
"Se è vero che ci sei
(Live at Colosseo, 2011)
"Se è vero che ci sei
(Live at Colosseo, 2011)
«اگه واقعیت داره که هستی»
بیاجو آنتوناچی
رُم...
گرمایِ «ژوئن»...
حتّی در شب...
شرابِ قرمز...
عشق نافرجام...
جفتنشدنی...
امّا باز... باهم...
از «تراستِوِره»...
میدونِ «سانتا ماریا»...
در امتدادِ «تیبِر»...
به سمتِ «کلزئوم»...
حسّی شبیه به حسّ اوّل... اوّلین بار...
«بیاجو»...
از بالایِ طاقهایِ طبقّه سوّم...کوچک... نقطه...
تو، امّا درشت...
این کنار...
در فاصلۀ «دوبوسهای» با من...
صمیمی... بیکران...
گرم... ژوئن...
بدونِ «کارلو»... بدونِ «فلورا» ...
«دو تا چشم کافی نیست برایِ دیدن این همه بیکرانی!»...
...
«این یه پیامه برات...»
«واقعیت داره که هستی؟!»
نه...
عشقی نافرجام...
جفتنشدنی...
رویایِ شادی...
و بعد، بیداری...
بییاری...
«و من متوجّه میشم که تنهام»...
واقعیت داشت که بودی؟!
اشتراک در:
پیامها (Atom)




