چارلی یه کارگردانِ موفق تئاتره تویِ نیویورک. نیکول که بازیگر فیلمهای تینایجری بوده،
بعد از اینکه با چارلی ازدواج کرده، بازیگر اصلی تئاترهای چارلی میشه، ولی الان بلندپروازیهاش نمیذاره توی زندگیِ هنری زیردستِ چارلی باشه.
واسه همین میخواد بره هالیوود و تویِ یه سریال درِپیت بازی کنه. چارلی
که نمایشِ آخرش گل کرده، موفق میشه تویِ برادوِی اجرا بگیره و نمیتونه (یا
نمیخواد) که نیویورک رو ترک کنه. زن و شوهر چارهای جز جدائی ندارن... نیکول
اعتقاد داره هیچوقت واسه خودش زندگی نکرده، بلکه فقط زنده بوده تا باعث زندهبودنِ
چارلی باشه. ولی چارلی اعتقاد داره بودنِ نیکول تویِ اون فضای
هنری خودش یعنی زندگی! روایتِ دیگه داستانِ زندگی این دو تا هم مثل خیلی از زوجهای
دیگه داستانِ جدائیه...
Showing posts with label خُلپلانها. Show all posts
Showing posts with label خُلپلانها. Show all posts
December 30, 2019
March 13, 2015
February 24, 2014
خل پلانِ ۶- "Because tonight I want things to change"
New York, I Love You (2008)- Yvan Attal
"segment "Yvan Attal"
with: Chris Cooper and Robin Wright
-
Have you ever made
love to a perfect stranger?
-
Now you're teasing
me.
-
I believe I am.
-
Well, I mean... No,
not exactly a perfect stranger, if you mean someone I wouldn't know at all.
-
It's sad.
-
It's sad? Why?
-
Because there's
almost nothing more exciting than fucking somebody you don't know. Right? You
don't know their name, barely saw their face.
-
Don't. Don't tell me
your name.
-
You know what? As
soon as I finish this cigarette have to walk back into that restaurant and sit
down again in front of my husband.
-
And?
-
And he won't look
at me. And he won't notice I'm not wearing a bra under my dress.
-
No bra?
-
No panties, either.
-
Oh. No underwear?
-
Not today.
-
I feel sad for this poor,
lonely husband who can't see his wife's hidden talents.
-
Don't you think
he's like every man, though? He's typically blind and bored by his very own
wife, ready to fantasize about the first unknown woman he hasn't fucked yet. Am
I bothering you?
-
Not at all.
-
Yeah. And you say
that because now I've turned you on, right? You want to take me to bed. Do you
want to take me to bed?
-
Yeah, I probably do…
Aw, come on. All right, why are you telling me all of this?
February 15, 2013
خُلپلانهایِ ۵ - فرقِ بسیاره میان شاهد و شاهد!
این که یه سریال تویِ ایران درست شه که همه چیش
انقدر خوب باشه، این که یه کارگردان داشته باشیم به شاعری و باهوشی «علی حاتمی»، این که انقدر این پلانها همه
چیشون درست اجرا شده، این که توی چند تا دیالوگ حال و روز تاریخِ ایران ما و آدمهاش
انقدر کامل گفته بشه و هزارتا اینکة دیگه باعث شد «خلپلانها»ی پنجم، این قسمت از
«هزاردستان» باشه.
«هزاردستان»ی که یه معجزه بود و شبیهش هرگز و هرگز دیگه ساخته
نمیشه. به میزانسنهایِ سخت صحنهها، گریمها، دیالوگهایِ مسجّع «حاتمی»، حرکات و زاویههایِ دوربین، بازیها،
موزیک، دوبلههائی که برای اولین و آخرین بار در تاریخِ فیلمسازی ایران تو ذوق نمیزنه
و از همه مهمتر مضمون این پلانها توجّه کنین.
لذّت دوباره دیدن این سریال رو از دست ندین. یه
خیّری همهش رو تویِ YouTube گذاشته! ده روزی میتونین باهاش زندگی کنین!
هزاردستان- علی
حاتمی
۱۳۵۰-۱۳۵۸
January 22, 2013
خُلپلانهای ۴- چراغ قرمز، بارون، دستگیرهٔ در و هر تصمیمی که بگیری در آینده اشتباهترین تصمیمِ زندگیت میشه...
چیه اون؟ یه چیز شناخته
شده؟ هورمون؟ نوروترنسمیتر؟ یه حس؟ یه فکر؟ یه واکنش شیمیائی؟ یا فقط یه توهّم...
چیه اونی که میآد، میمونه
اگه نخوای بمونه، سریع میره اگه بخوای بمونه...
چیه اونی که در اوج
خواستن باعث ازدواج میشه، سریعتر از هرچی میره و منجر به جدائی؟
چیه اونی که در اوج
خواستن اگه بذاریش بره، میمونه بیشتر از هرچیزی که باید بمونه؟
چه مَرَضیه؟ چه دردیه؟
این خُلسکانسِ «پلهایِ مدیسنکانتی» یکی از
بهترینهاست واسه نشون دادن این مریضی...
«فرانچسکا»ی
سرد از یک رابطة چندسالة معمولی شده زناشوئی، در غیاب شوهر و بچّههاش، چهار روزِ
ناب با «رابرت» رو تجربه کرده و حالا با بازگشت شوهرش دوباره برگشته به همان
رابطه... و آخرین دیدار.
این
سکانس رو میشه از خیلی جهات دید و در موردش حرف زد؛ واکنش شخصیتها بخصوص رفتار
شوهر، اتمسفر و بارون و عمقی که به حسّ سکانس میده، اون لانگشاتِ معرکة «رابرت»
با اون هیب داغون که میشه آخرین تصویر «فرانچسکا» ازش، نریشن شخصیتِ زن و دیالوگهای
شوهر، فیلمبرداری این پلانها و ...
بیشتر
از حرف خودِ پلانها، هر حرفِ دیگهای زیادیه! فقط یه سؤال:
اگه
اون دستگیره باز میشد و «فرانچسکا» با «رابرت» میرفت، همه چی درست میشد؟
The Bridges of Madison County (1995)
Directed by: Clint Eastwood
February 17, 2012
خُلپلانِ 3- طاهره جوابِ منو بده!
خلپلانِ 3
زیرِ درختانِ زیتون (1372)
عبّاس کیارستمی
عبّاس کیارستمی
بهترین پلانِ تاریخِ سینمایِ ایران؛ از نظرِ من.
February 9, 2012
January 28, 2012
خُلپلانِ 1- ...حالا میفهمی مادر که چقدر گول خوردی؟
خلپلانِ 1
هامون (1368)
داریوش مهرجوئی
داریوش مهرجوئی
اوّلین خُلپلان، پلانهائیِ از یه سکانسِ فیلمِ «هامون» هست که من خیلی
دوسشون دارم. انتخابش بهخاطرِ حسّ «حمید هامون» و فضائیه که توش قرار گرفته. تقابلِ
مردی که تویِ اوضاعِ داغونِ خودش غرقه و یه پیرزنِ آلزایمریِ تنها، که حتّی شاید
اونو نمیشناسه. «هامون» با نیشخند کینهتوزانهش وقتی حالِ پیرزن رو میبینه میگه:
«...حالا میفهمی مادر که چقدر گول خوردی؟». انگار که داره این همه سال نماز و
عبادت و «خداخدا» کردنهایِ پیرزن رو تو سرش میکوبونه... و بعد نگاهی به درون
خودش میندازه و ادامه میده: «تو هم مثِ منی! هیچی نداری...»
پیرزن هم که معلوم نیست مرد رو شناخته
یا نه، حالِ بچّهش رو میپرسه و از زندگیش میخواد بدونه... و بعد دیالوگهایِ
زیر:
-
بچّهت خوبه؟
-
آره.
-
زندگیت روبراهه؟
-
نه!
-
چرا؟
-
زنم ازم طلاق میخواد!
-
اذیتش کردی؟
-
نه. ازم بدش میآد!
-
تو چی؟
-
نه!
-
آیآیآیآیآی.... قلبت شیکسته... آخآخآخآخآخآخ...
-
مادر جون من دیگه باید برم.
-
نه... تنها موندی؟ غمخواری نداری...
و اون «آخ آخ» گفتهایِ پیرزن، که میره
تا مغزِ استخون هرکدوممون!
این سکانس خیلی شبیهِ یکی از قسمتهایِ یکی دیگه از آثارِ مهرجوئیه؛ «به خاطر
یه فیلم بلندِ لعنتی». کتاب رو دوست ندارم؛ چون نه داستان نهچندان قویای داره و
نه اینکه از لحاظِ ادبی بالاتر از یه کارِ نرماله. حتّی توش پره از غلطهایِ دستوری و نوشتاری.
و مهّمتر از همه خیلی خیلی پائینتر از مهرجوئی. ولی یه سکانسِ خوب تویِ کتاب هست
که شبیهِ همین سکانسِ «هامون»ه. و شاید ادامۀ این سکانس... شاید کاری رو که «هامون»
نمیکنه، «سلیم» میکنه...
«سلیم» مردِ داستان، دنبالِ زنش، «سلما» که هوائی شده و ناگهان غیب میشه، میره
شمال، خونۀ خالۀ «سلما». دیالوگهایِ گفته و نگفتۀ بین خاله و «سلیم» زیاده...
دیدار چند ساعتی طول میکشه و «مهرجوئی» صحنۀ خداحافظی این دیدار رو اینجوری تموم
میکنه:
«... بلند شدم و راه افتادم، از خاله نعمت یک لیوان آب گرفتم و یک اگزاسپامِ 10 بالا انداختم. و گفتم
که دیگر باید بروم. خاله نعمت حیرت کرد، این وقتِ شب؟ گفتم نه اونقدر دیر نیست،
تازه ساعت هشت و نیمه. گفت شام درست کردم. کتلت. گفتم نه. ممنونم. گفت آخه نمیشه
پس بذار برات ساندویچ درست میکنم ببری. گفتم باعثِ زحمت میشه، گفت اختیار دارید.
برا شما پختم. همینطوری که نمیشه گرسنه بری... انگار فهمیده بود میخواهم برم
صحنۀ نبرد. و احتیاج به غذای مقوی دارم، تا بتوانم سرپا بمانم و بجنگم. خاله نعمت،
دوسهتا کتلت را لایِ نان تافتون محلی پیچید، مقداری سبزیخوردن و پیازچه و اینا
هم گذاشت رویش و همه را بست و یک لقمۀ عظیم درست کرد گذاشت تویِ کیسه نایلون و داد
دستِ من. بیاختیار پریدم جلو. و او را بغل کردم و بوسیدم. از این همه تلاش و
مهربانی منقلب شده بودم. و نزدیکی او به سلما و دوری من از سلما، همه باعث شد که
قدری در آغوشِ خاله جون هقهق کنم و سپس با شرم و حیا خداحافظی کنم و بروم...»
Subscribe to:
Posts (Atom)
